باز هم خواب به چشم ندارم امشب ... نمیدانم این روزها چه میکنم!
عاشق تنهایی بودم ... اما این روزا دیگر نیستم ... از تنهایی میترسم ...
شاید ترس از دست دادن ... شایدم مرگ ... نمیدانم !
این روزا هر جا که میروم مرا خانوم دکتر صدا میزنند! خیلی مزخرف است... هیچ معنایی ندارد ...
دچار بی هدفی شدیدی شده ام ... راهم را گم کرده ام ...
این روزها آنقدر دکتر دیده ام که دیگر ...
بیمارستان و بوی تعفن آور آنجا ... پرستارانی که با سگ هیچ فرقی ندارند...
انسان را به چشم حیوان میبینند ... سنگ آن هم از جنس سختش...
همین ها بزرگترین مسبب بی هدفی من هستن ...آیا اشتباه کرده ام ؟
کجای راه را اشتباه آمده ام ... باید کاری کرد تا دیر نشده ...!
احساس بدی است ... آزارم می دهد ...
ولی نمیتواند وجودم را پر کند ... اجازه ی ورودش هنوز صادر نشده ...
چیزی جز صدای تیک تاک ساعت به گوش نمی رسد ... کتاب مزخرف زمین شناسی نیمه باز روی میز که با هر بار وزیدن باد ورق می خورد ... نمیدانم به چه دردی می خورد این کتاب !!!
نمیدانم چرا همه خوبی من را میخواهند ولی من آن را به چشم بدی میبینم! و واقعا هم بدی من را میخواهند! خسته ام کرده اند ! برایم دورند و غریب طرز فکرشان ... فاصله بیداد میکند بین آن ها و من ...
+
نوشته شده در جمعه 1387/02/20 0:54 توسط سمیرا
|
دستم را برایت بلند میکنم!
آری من در طلب گرمای دست تو هستم...
دست پر مهری که بدون هیچ منتی به سوی من دراز میشود...
دستم را بگیر و مرا از این دیار دور کن...
ببر مرا به همان ناکجا آبادی که خودت هستی...
چقدر این دیار این روزها برایم تنگ و تار است...
چقدر زمین خورده ام...
زانوانم هنوز هم از التهاب آن زخم ها میسوزد...
میتوانم اعتراف کنم که دردهای دلچسبی اند...
فقط همین یک شب را مرا با خود ببر...
درست لبه ی پرتگاه ایستاده ام و آن پایین را نگاه میکنم...
چیزی جز سیاهی به چشم نمیخورد...
ولی اگر دستم را بگیری دیگر نمی افتم...
قول میدهم! فقط تو امشب بیا...

پ.ن۱:این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره
کاش میتونستم بخونم قد هزارتا پنجره
پ.ن۲:کاش میتونستیم بریم نمایشگاه کتاب سه تایی !
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/02/15 0:17 توسط سمیرا
|
مرغ سحر ناله سر کن...
داغ مرا تازه تر کن...
ز آه شرربار این قفس را برشکن و زیرو زبر کن...
بلبل پر بسته ز کنج قفس درا... نغمه ی آزادی نوع بشر سرا...
وزنفسی عرصه ی این خاک توده را، پر شرر کن...
ظلم ضالم جور صیاد، آشنایم داده بر باد...
ای خدای ای فلک طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن...
این قفس چون من تنگ و تار است...
شعله فکن در قفس ای آه آتشین...
دست طبیعت گل عمر مرا نچین...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمیدونم تا چه حدش و درست نوشتم یا اصلا همش درست چون خیلی وقت گوش نداده بودم پس اگه اشتباهی هم بود بیخیال بشین... هرکی لینک اصلی با کیفیت بالا رو داره لطفا من و محروم نکنه از این آهنگ...
+
نوشته شده در جمعه 1387/02/13 0:9 توسط سمیرا
ای وای از این حماقت!
الحق که مردمان خنثی لایق همین … نافهم هستند و بس!
تا مگر شیشهی این کاخ به هم درشکند
تا مگر ولوله افتد به دل قصر سکوت
دست در حسرت سنگ
سنگ در آرزوی پرواز است
.::حمید مصدق::.
واقعا هر چی سرمون میاد حقمون! متاسفم واسه ی خودمون! هیچ کارشم نمیشه کرد...
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/02/08 0:21 توسط سمیرا
خداي من!
تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصلهاي که من از تو گرفتهام
تو که اين قدر دلسوز مني! ...
خدايا تو کي نبودي که بودنت دليل بخواهد؟
تو کي غايب بودهاي که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کي پنهان بودهاي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟
کور باد چشمي که تو را ناظر خويش نبيند
کور باد نگاهي که ديدهباني نگاه تو را درنيابد
بسته باد پنجرهاي که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود
و زيانکار باد سوداي بندهاي که از عشق تو نصيب ندارد...
.::شریعتی::.
______________________________________
حس و حال آپیدن نداشتم ها! داشتم درس می خوندم کتاب از دستم افتاد زمین خواستم دوباره برش دارم که چشمم به این نوشته ی شریعتی افتاد! زیرشم تاریخ زده بودم همه ی بچه ها زیرش یه چیزی نوشته بودن چقدر روز قشنگی بود! هر کی کتابای من و باز کنه بیشتر از مطلبای کتاب،شعر به چشمش می خوره....
وایییییی! دعا کنین این دو ماه خیلی زود بگذره که دارم خفه میشم! این ورو نگاه میکنی کتاب اونورو نگاه میکنی پر از کاغذ! ولی چاره چیه؟!
خلاصه که اومدم یه ابراز وجودی کرده باشم! شاید یه مدت کوتاه شایدم طولانی نباشم! البته اگه دلم هوایی نشه! از دل من نمیشه سر درآورد پس زیاد توجه نکنین :دی
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/02/01 0:30 توسط سمیرا
|
امروز وقتی وبم رو باز کردم و چشمم به پست دیشبم افتاد کلی خندیدم! هه
جدی این حرفارو من زدم! بابا ای ول یعنی این همه دیشب مست بودم! هه
همه چی فقط توی اون لحظه ی خودش قشنگه ولی بعدش...! هه
شاید به خاطر خنده های آدم های دوروبرم بود چه بدونم! هه
ولی واقعا خیلی وقت بود که ندیدم کسی از ته دلش بخنده! هه
بیخیال دیشبم گذاشت !
دیگه این خیابون دراز هم خسته کننده شده برام! هه
ولی خوب تنها راه فرار! دوست دارم هر روز برم کلاس تا بتونم پیاده برگردم! هه
اونجا کسی نیست تا خلوت من و بهم بزنه!
به آدم هایی که خیلی بی اعتنا از کنارم رد میشم نگا میکنم! همه یه جور تو فکرن!
دنبال یه غریبه ی آشنام مثل دفعه ی قبل! هه
دنبال یه گمشدم!
شاید خودمم اون گمشده! هه
این روزا خیلی خوبم و همینطور عوضی! (حالا بماند که چرا عوضی!)
بدجوری پاچه میگیرم! ولی بعضی ها حقشون که پاچشون رو بگیری! هه
امروز تلفن خونه زنگ خورد زنگ خورد ولی حسش نبود بردارم! بیچاره اونیکه پای تلفن بود خودش و کشت! ولی من برنداشتم! وقتی دوباره زنگ خورد و تلفن و برداشتن!
گوشم و تیز کردم ببینم کیه آخه زیادی مامان مشکوک حرف میزد! آخه من فضولم یه کوچولو! :دی نه مثل اینکه یه خبرایی بود! نتونستم خودم و نگه دارم پا شدم به بهانه ی آب خوردن رفتم آشپزخونه! ولی ای کاش نمیرفتم! خبرای جدیدی بود! خبر خوبی بود ولی نه واسه ی من! خبر یه ازدواج! اونم ازدواج کی؟!!!!!!! نمیتونستم دهنم و ببندم از تعجب! یکی رو میخواستم که بیاد شاخ هایی که روی سرم دراومده بودو برداره!
آخه من میدونم توی این جریان ازدواج چه کاسه ای زیر نیم کاسست! خلاصه بسی ناراحت شدم! بیچاره اون...
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/01/25 0:45 توسط سمیرا
|
سلام!
چی
بهتر و قشنگتر
از این که
خدا
ما رو مهمون لحظه های
به این زیبایی بکنه ؟!
________________________
چقدر قشنگه وقتی
همه چی
همون طور پیش بره که
دلت میخواد
هیچی
نمیتونه جای
این آرامشی رو که
توی دلم جا کرده و بگیره !
اومدم یه چیزایی رو اینجا ثبت کنم تا خاطره ی این شب فراموش نشدنی هیچ وقت از یادم نره!

+
نوشته شده در شنبه 1387/01/24 1:22 توسط سمیرا
|
لای برگای کتابا دنبال خودت نگرد..
تو غبارا تو سرابا دنبال خودت نگرد..
گم نکن خودت را توو دنیای تردید و دروغ
زیر آوار نقابا دنبال خودت نگرد
باورش کن من ِ تازه خود ِ خودِ توٍ
اون غریبه که بلای جون تو شده تو ِ
صورتت برات نقابه خودتو نشون بده
گاهی وقتا آئینه هم دروغ میگه
گاهی وقتا صورتت مال تو نیست
گاهی وقتا توی آئینه خودتو
اشتباه میگیری با یکی دیگه
باورش کن من ِ تازه رو خودِ خودِ توٍ
اون غریبه که بلای جون تو شده توٍ
صورتت برات نقابه خودتو نشون بده
لای برگای کتابا دنبال خودت نگرد..
تو غبارا تو سرابا دنبال خودت نگرد..

+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/21 0:17 توسط سمیرا
|

Kalbim seni bir daha ofetmeyacak
Bilsem ki gozyasim
Hic bitmayacak…
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/01/19 1:30 توسط سمیرا
سلام!
دنبال جایی برای فرار هستم...
فرار از بازیگرهای اطرافم...
فرار از نقاب هایی که به صورت ها کشیده شده...
فرار از آدم های انسان نما...
فرار از چشمانی که با تمامی جراتشان به چشمهایم خیره میشوند...
فرار از کلمه های مبهمی که بی اختیار از زبانها بیرون میریزد...
فرار از شانه هایی که روزی بهترین سنگرها بودند...
فرار از راه هایی که به ویرانی ختم می شوند...
فرار از سراب های بی پایان...
فرار از هجوم لحظه ها...
فرار از خواب و بیداری...
فرار از بودن های دروغین...
فرار از نبودن ها...
فرار از دیوارها...
فرار از فاصله ها...
فرار از دیدن ها و ندیدن ها...فرار از کلاغ های سیاه قصه ها...
آیا جایی برای فرار هست؟ آیا چنین جایی وجود دارد؟!
نه!!!

پ.ن:
التماس به خدا لذت است گر برآورده شود رحمت است گر بر آورده نشود حکمت است...
+
نوشته شده در جمعه 1387/01/16 0:2 توسط سمیرا
|