تبليغاتX
چراگاهی برای نسل فهیم

چراگاهی برای نسل فهیم

سلام... تعجب کردین؟ نه بابا اصلا جای تعجبی نداره... اگه من و یکم شناخته باشین خیلی راحت میتونین بفهمین که دلم طاقت نیاورده که بازم این طرفا پیدام شده فقط با یه تفاوت کوچولو...قرارمون این بود که یه مدت طولانی نباشم...درسته ؟! خوب الان هم یه چیزهایی شبیه اون دیگه! عجله نکنین یکی یکی همه چیز رو میگم...داشتم به تاریخ پست قبلیم نگا میکردم ای ول به خودم که تونستم طاقت بیارم.... نمیدونم می خوام از کجا شروع کنم ! آخه از چی بگم !ولی باید گفت تا یه جوری سبک بشم... کاسه ی صبر من خیلی وقت پر شده حتی هر چیکه توش بود داره بیرون میریزه ... دیگه چاره نیست... باید رفت ... باید دور شد ... اومدم برای خداحافظی ... از اون هایی نیست که بشه دوباره اومد و یه سلام دوباره داد ... نه اصلا!!!! قراره پست آخرم رو امروز ثبت کنم و برم سراغ زندگیم...همون زندگی که خیلی وقت انتظارش رو می کشیدم .... قراره اینجا رو با همه ی خاطراتش بفرستم اون گوشه های ذهنم که حتی دیگه دست خودمم بهشون نرسه... از وقتی که نت نمیام و کامی جون عزیزمو به فروش رسوندم یه روز خوش از گلوی بنده نرفته پایین .... ناشکری نکنم روزهای خوبی هم بودن ولی تعداد انگشت شماری !!! امسال واقعا گند بود ...میدونستم هم که قراره یه همچین سالی رو پیش رو داشته باشم... هیچوقت به فکرم نمیرسید که قراره چیزهایی رو تجربه کنم که اینقدر تاوان سختی برام داشته باشه.... توی همه ی اتفاق هایی که افتاد هیچ کس جز خودم مقصر نبود .... کارم شده بود گریه و افسوس برای همه ی لحظه هایی که از جلوی چشمم گذشتنو من حتی نخواستم نیم نگاهی بهشون بندازم... حقم بود ... ولی به خدا هیچکدوم از دورو بریام حقشون نبود که این همه غصه بخورن.... به فکرمم نمیرسید که روزی به حرف پدر ومادرم برسم .... ولی رسیدم... میدونین هیچ وقت خودم رو نمی بخشم........! باورتون میشه من تا حالا اشک بابا رو ندیده بودم ولی حالا دیدم اونم به خاطر من !!!! بمیرم هم دیگه اون روز از جلوی چشمام کنار نمیره ... همه ی حرفهایی که شنیدم حقم بود ... من دارم تاوان پس میدم! ولی نمیدونم تاوان چی؟! بی تجربگی یا بچگی و یا شایدم سادگی من.... نمیدونم ! فقط میدونم که اشتباه کردم .... امیدوارم که بتونم جبرانشون کنم... امروز جز بهترین روزای زندگیم بود ... روزی که من دوباره متولد شدم ... از امروز دیگه هیچی نمی تونه اذیتم کنه چون همه چی رو فراموش کردم ... فقط یه راه خیلی طولانی دارم که اونم در مورد آیندست ... بعضی موقع ها خیلی راحت میشه همه چیز رو سوزوند جوری که حتی خاکستر هم نداشته باشه.... فقط کافیه اراده کنی و بخوای اون موقع هیچی غیر ممکن نیست... اون قسمت هایی رو نگه داشتم که واقعا ارزش موندن داشتن چه خوب چه بد ! دلم عجیب هوای ثمین رو کرده ! فقط یه دلتنگی نه نگرانی.... نگرانش نیستم چون خوب میدونه داره چی کار میکنه .... ثمین رفت تا خودش رو پیدا کنه ... اونی رو که میخواد باشه ... میدونم میای اینجارو میخونی .... دیروز داشتم نامت رو میخوندم با سحر با هر سطرش گریه کردم و بیشتر دلتنگت شدم.... یادت گفتی مدیونم اگه ....! دارم سعیم و میکنم مطمئن باش! امیدوارم همه چی خوب پیش بره ... و من به همه ی اون چیزهایی که میخوام برسم ... مطمئنم که میرسم شکی ندارم .... بچه ها برام دعا کنین شاید این روزا بیشتر از هر چی به دعا احتیاج داشته باشم ... دیگه هیچ وقت برنمیگردم .... خدا پشت و پناه همتون باشه...

۳۰ /۸/ ۱۳۸۷    ..... ساعت سه شب!

+نوشته شده در جمعه 1387/09/01ساعت12:35توسط سمیرا | |

و خدایی که در این نزدیکی است...

خسرو...
به نظرم اون یه استاد بود ... توی همه چی استاد بود مخصوصا توی زندگیش...فکر نمیکنم کسی توی زندگی تا این حد بی غل و غش باشه ... دوسش داشتم خیلی زیاد ... شاید تنها بازیگر ایرانی بود که به خوبی میشناختمش و همه ی خبراش رو دنبال میکردم ... عاشق (خانه ی سبز )ش بودم تا اونجایی که یادم خیلی کم پیش میومد که نبینمش ... درست از اون موقع شیفته ی صداش شدم ... اون بود که به شعرای سهراب و فروغ جون میداد ... اون موقع ها دلتنگ فروغ مشدم و میگفتم کاش بود ولی فکر نمیکردم به این زودی قراره دلتنگ صدای جذاب و دلنشینش بشم... سید علی صالحی و (خواب یک ستاره) ی آن ... سید علی رو هم با خسرو  شناختم ... توی دفتر شعرم ، این شعرش رو  با بهترین خودکارم ثبتش کردم و با تصور اینکه خسرو داره توی گوشم زمرمه میکنه...

سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی میگذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
و نه این دل ناماندگار بی درمان...

خسرو شکیبایی هم رفت ،"مردی که رفت پیش از آنکه باران ببارد ..."
______________________________________________________

و اینبار منم دارم میرم!شاید برای همیشه و شاید هم واسه یه مدت طولانی...
ولی امیدوارم که برای همیشه نباشه چون میدونم که طاقت دوری از اینجارو ندارم...
این دنیای مجازی با همه ی مخلفاتش بهتر از دنیای واقعی خودمون البته اگه اونم واقعی باشه !
میرم درس بخونم ... با این تفاوت که قراره به اونی که میخوام برسم! برام دعا کنین !
به دعا دلهای پاک شما احتیاج دارم!
فراموشتون نمیکنم ! شما هم من و فراموش نکنین !


 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31ساعت1:31توسط سمیرا | |

هر چیزی در زندگی میتواند مارا از خواب بیدار کند

یا مارا به خواب ببرد،

این خودمان هستیم که باید کاری کنیم که همیشه بیدار باشیم

.:پما چودرون:.

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/29ساعت0:48توسط سمیرا |

سلام!
وقتی در سطل زباله رو باز میکنی یه بوی گندی به مشام میاد ... تا حالا احساسش کردی...! آره ! حتما احساس کردی...!!
واسه منم این روزا همه چی بوی گند میده ... حرفام,افکارم, کل زندگیم بوی گند میده... بوی گندی که همه ی وجودم و پر کرده ...
.:. نیگاش کن دختر فلانی ! تک دختر خوشبخت خانواده ی فلانی ... هه! زهی خیال باطل !
چقدر همه چی توی ظاهر قشنگ و دوس داشتنی! هیشکی همین دختر و پشت درهای بسته ی اتاق ندیده! نشنیده ! حتی بهترین و نزدیک ترین کساش!
.:. هی تو! هی شما! نگو من میشناسمش! نگو میدونم کیه! نگو دوسش دارم! کلمه ی مزخرف تری از این هست!
.:. هی تو نخند به حرفام!  یه روزایی منم میخندیدم که ببین این چی میگه! آخه این چی میفهمه ؟! به خدا تو عالم دهر نیستی! هیچی ندیدی هنوز! منم نیستم!
افتضاح چسبیدم به پرو پاچه ی این زندگی و اونم همینطور! نمیدونم کی میخوام دست از سرش بردارم! و اون کی میخواد دست از سر من برداره!
دلخوشی های بیخودی واسه دلخوشی بقیه! خوشحال بودن های دروغکی واسه خوشحالی بقیه! دلقکبازی های مسخره واسه خندیدن بقیه! کسی هست که من و بخندونه! نمیدونم کی قراره منم واسه ی خودم زندگی کنم! خدا میدونه!
حالا این چهار دیواری من بود! هه...
پاتو میزاری بیرون! به به ! صبح اول صبحی این همه آدم بیرون چیکار میکنن! کنار پیاده رو یه دیوار از گوشت و استخوان! آدم فکر میکنه صف نانوایی! نه خیر! میگن پودر لباسشویی گرون شده و قراره گرونم بشه واسه خاطر همین مردم عزیزمون فرصت و غنیمت شمردن تا گرون نشده زود بخرن! واقعا جای تحسین داره به این ملت! آفرین الحق کارتون درسته!
یکم میری بالاتر ! بازم به به! یه ماشین از اون ماشین گنده ها! وایساده تا اگه یکم گره روسریت گشاد بود زود بندازنت اون تو تا جامعه به فساد کشیده نشه! آخه همه تو خونشون نون شب دارن! همه ی کشور تو امنیت و آرامش به سر میبره! هه !
کو همه ی اونایی که حرف میزنن! کو اونایی که ادعا دارن! این همون کشورتون !

+نوشته شده در شنبه 1387/03/18ساعت22:9توسط سمیرا | |

فردا امتحان فیزیک دارم !
واسم دعا کنین! چون اینا همشون یه مشت آدمای عقده ای هستن و معلوم نیست که چه سوالهای مزخرفی داده باشن! عین سگ از فیزیک میترسم! دعا کنین برام!

+نوشته شده در جمعه 1387/03/03ساعت23:32توسط سمیرا |

((هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی
                                   دلم از این زمانه سیر میشود گاهی))

.:.بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک
محبّت است که زنجیر می شود گاهی.:.

+نوشته شده در شنبه 1387/02/28ساعت23:18توسط سمیرا |

باز هم خواب به چشم ندارم امشب ... نمیدانم این روزها چه میکنم!
عاشق تنهایی بودم ... اما این روزا دیگر نیستم ... از تنهایی میترسم ...
شاید ترس از دست دادن ... شایدم مرگ ... نمیدانم !
این روزا هر جا که میروم مرا خانوم دکتر صدا میزنند! خیلی مزخرف است... هیچ معنایی ندارد ...
دچار بی هدفی شدیدی شده ام ... راهم را گم کرده ام ...
این روزها آنقدر دکتر دیده ام که دیگر ...
بیمارستان و بوی تعفن آور آنجا ... پرستارانی که با سگ هیچ فرقی ندارند...
انسان را به چشم حیوان میبینند ... سنگ آن هم از جنس سختش...
همین ها بزرگترین مسبب بی هدفی من هستن ...آیا اشتباه کرده ام ؟
کجای راه را اشتباه آمده ام ... باید کاری کرد تا دیر نشده ...!
احساس بدی است ... آزارم می دهد ...
ولی نمیتواند وجودم را پر کند ... اجازه ی ورودش هنوز صادر نشده ...

چیزی جز صدای تیک تاک ساعت به گوش نمی رسد ... کتاب مزخرف زمین شناسی نیمه باز روی میز که با هر بار وزیدن باد ورق می خورد ... نمیدانم به چه دردی می خورد این کتاب !!!

نمیدانم چرا همه خوبی من را میخواهند ولی من آن را به چشم بدی میبینم! و واقعا هم بدی من را میخواهند! خسته ام کرده اند ! برایم دورند و غریب طرز فکرشان ... فاصله بیداد میکند بین آن ها و من ...

+نوشته شده در جمعه 1387/02/20ساعت0:54توسط سمیرا | |

دستم را برایت بلند میکنم!
آری من در طلب گرمای دست تو هستم...
دست پر مهری که بدون هیچ منتی به سوی من دراز میشود...
دستم را بگیر و مرا از این دیار دور کن...
ببر مرا به همان ناکجا آبادی که خودت هستی...
چقدر این دیار این روزها برایم تنگ و تار است...
چقدر زمین خورده ام...
زانوانم هنوز هم از التهاب آن زخم ها میسوزد...
 میتوانم اعتراف کنم که دردهای دلچسبی اند...
فقط همین یک شب را مرا با خود ببر...
درست لبه ی پرتگاه ایستاده ام و آن پایین را نگاه میکنم...
چیزی جز سیاهی به چشم نمیخورد...
ولی اگر دستم را بگیری دیگر نمی افتم...
قول میدهم! فقط تو امشب بیا...

پ.ن۱:این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره
کاش میتونستم بخونم قد هزارتا پنجره

پ.ن۲:کاش میتونستیم بریم نمایشگاه کتاب سه تایی !

+نوشته شده در یکشنبه 1387/02/15ساعت0:17توسط سمیرا | |

مرغ سحر ناله سر کن...
داغ مرا تازه تر کن...
ز آه شرربار این قفس را برشکن و زیرو زبر کن...
بلبل پر بسته ز کنج قفس درا... نغمه ی آزادی نوع بشر سرا...
وزنفسی عرصه ی این خاک توده را، پر شرر کن...
ظلم ضالم جور صیاد، آشنایم داده بر باد...
ای خدای ای فلک طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن...
این قفس چون من تنگ و تار است...
شعله فکن در قفس ای آه آتشین...

دست طبیعت گل عمر مرا نچین...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمیدونم تا چه حدش و درست نوشتم یا اصلا همش درست چون خیلی وقت گوش نداده بودم پس اگه اشتباهی هم بود بیخیال بشین...   هرکی لینک اصلی با کیفیت بالا رو داره لطفا من و محروم نکنه از این آهنگ...

+نوشته شده در جمعه 1387/02/13ساعت0:9توسط سمیرا |

ای وای از این حماقت!
الحق که مردمان خنثی لایق همین … نافهم هستند و بس!
تا مگر شیشه‌ی این کاخ به هم درشکند
تا مگر ولوله افتد به دل قصر سکوت
دست در حسرت سنگ
سنگ در آرزوی پرواز است

 .::حمید مصدق::.

واقعا هر چی سرمون میاد حقمون! متاسفم واسه ی خودمون! هیچ کارشم نمیشه کرد...

+نوشته شده در یکشنبه 1387/02/08ساعت0:21توسط سمیرا |